شکلات تلخ

شیرینی زندگی، لذت بردن از تلخی یک شکلات است

 

چی بگم ؟! چی میتونم بگم ؟!

چه چیزا که ندیدم....چه حس ها که تجربه نکردم...به خواب شبم هم نمیدیدم بابام اینجوری بشه.حتی ساده ترین چیزها یادش نیاد....جشمش اونقدر ضعیف بشه که نتونه چیزی بخونه....پدر بذله گو و شاد من کم حرف ترین آدم جمع بشه و به سختی صحبت کنه.کاش همه ش همین بود.کاش امید داشتم تهش خوب میشه....داشتم تا چند روز پیش.اما بعد اتفاقی که واسه دوست برادرم افتاد و خدا جواب دعاهاش دوستاش رو اینجوری داد بیخیالش شدم....بیخیال دعا شدم...میگم اگر خوب شد که خیلی خوبه اگر نشد نباید تعجب کنم.خدا قرار نیس کار خاصی بکنه.کار خودش رو میکنه. نه دیگه اصراری به دعا دارم نه حرف زدن با خدا....به نظرم واقعا خوابیده.....

زندگیم رو میکنم.بیشتر وقتم رو با بابام میذارم زیاد به ته قصه فکر نمیکنم.میدونم با نبودنش زندگیمون از این رو به او رو میشه به خاطر خیلی مسائل. سعی میکنم قدر همین تو هال نشستن هاش رو بدونم.همین با هم غذا خوردن هامون....با هم بودنمون..

کجا رقت بابایی که نمیذاشت اخم به صورت من بیاد ؟؟ کجا رفت بابایی که ناز من رو تا ته دنیا میکشید ؟؟؟ کجا رفت بابایی که هرچی میخواستم قبل اینکه بدونم واقعا میخوام یا نه فراهم بود ؟!! من همون بابا رو میخوااااااااااااااااااااااام. من اصلا یه بابا بداخلاق میخوام......دیگه کپی برابر اصل کی باشم ؟!!!!!!!!!!!

چند روز پیش در کابینت رو باز کردم چیزی بردارم چشمم افتاد به وسایل شیرینی پزیم.انگار اون آدمی که ساعت 9 شب یهو پا میشد کیک و غذا جدید درست میکرد یکی دیگه بود.....اونی که با کتاب آشپزی تو بغل میخوابید یکی دیگه بود...نمیشناسم اون آدم رو....تهران که بودم چند روز خونه عمم با دختر عمم تنها بودم.اون آشپزیش صفر..... تو کل اون چند روز من حتی یه نیمرو درست نکردم.یه روزش که دیگه حالم خیلی خیلی بد شده بود اما بازم حتی پا نشدم نون پنیر بخورم....الان تصور آشپزی واسم خیلی سخته....به نظرم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی حوصله میخواد.....که از توان من خارج

حوصله "تو" رو هم ندارم.دیگه نمیتونم چیزایی که قبلا آزارم میداده رو تحمل کنم.حوصله ندارم واقعا....اگه قبلا میگذشتم یا میگفتم درست میشه الان میبینم و میدونم که قرار نیست چیزی تغییر کنه.منم دیگه اعصاب و حوصله واقعا ندارم .... وقتی دو تا راه داری یکیش 1 درد داره ، یکی دیگه ش 10 تا درد داره.... کدوم رو انتخاب میکنی؟!!!

یه روزایی حالم بهتره و یه روزایی بدتر....

در کل زندگی خیلی خیلی پوچ و مسخره ست...

 

  
نویسنده :من ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱


 

این روزها مدام این سوال تو ذهنم میچرخه که اگر من مریض بودم بابام چه حالی داشت ؟؟؟

  
نویسنده :من ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱


 

روز و روزگارم عجیب

هر روز در موردش بیشتر میفهمم و بیشتر درد میکشم

حالا مثلا سرطان نبود تو دنیا طوری میشد ؟

جدی میخوام بدونم.کاش خدا جوابم رو میداد

هی سرچ میکنم در مورد اونایی که نجات پیدا کردن.حتی 5 سال.

مامان و بابام پس فردا شب میان ایران به سلامتی انشالله

سال خیلی خیلی خوبی داشته باشین.بدون درد .....بدون مریضی

  
نویسنده :من ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠